![]() |
![]() |
|
| عاشقانه های من |
|
عشق وحشي ست، و آن لحظه که کسي تلاش در اهلي کردنش کند، نابود مي شود. عشق گردبادي ست از آزادي، از بودن وحشي، از بودن خود به خود. نمي تواني عشق را اداره کني، کنترلش کني. کنترل که شود، ديگر مرده است. عشق آن زمان کنترل بشوست که کشته باشيش. اگر زنده باشد، کنترلت مي کند، نه بر عکس. اگر زنده باشد، تصرفت مي کند. خيلي ساده در آن گم مي شوي، چرا که بزرگ تر از توست، گسترده تر از توست، ابتدايي تر از توست، بنيادي تر از توست. خدا هم به همين صورت است که مي آيد. به همين صورت که عشق به سويت مي آيد، خدا هم به همين صورت است که مي آيد. خدا هم وحشي ست. وحشي تر از عشق. يک خداي متمدن اصلا خدا نيست. خداي کليسا، خداي معبد، اينها فقط بت اند. خدا مدتهاست که از آن مکان ها رخت بر بسته، چرا که خدا زنداني بشو نيست. آن مکان ها مقبره هاي خدايند. اگر مي خواهي خدا را بيابي، بايد خود را در معرض انرژي وحشي هستي قرار دهي.
عشق نخستين چشم اندازست، آغاز سفر. خدا نقطهء اوج، نقطهء نهايت است، اما همانند يک گردباد است که مي آيد. ريشه کنت مي کند، تصرفت مي کند. به هزار تکه مي شکندت. مي کشدت، و از نو احيا ات مي کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:26 توسط حمید |
|
|
-در سکوت، دانش در تو قیل وقالی ندارد. مشاهده توشفاف است – زنگاری بر آینه نیست ... آنچه را که هست بازتاب می دهی. و در این بازتاب است که هر عملی فضیلت است . -آزادی هدف زندگی است . بدون آزادی، زندگی ابداً معنایی ندارد. منظور از آزادی ، آزادی سیاسی،اجتماعی یا اقتصادی نیست. آزادی یعنی آزادی از زمان ، آزادی از ذهن وآزادی از آرزو. -نخستین گام آن است که زندگی را همان گونه که هست بپذیری. با این پذیرش، آرزو محو می گردد، فشار وتنش محو می گردد، نارضایتی محو می گردد: احسان شادی می کنی بدون اینکه دلیل خاصی در میان باشد. -هنگامی که خوشی قائم به دلیلی باشد، پایدار نخواهد بود. اگر خوشی قائم به هیچ دلیلی نباشد، پایدار است و برای همیشه می ماند. -نه نیازی به امید است ونه نیازی به نومیدی. زندگی کن اینجا و همین لحظه. زندگی سراسر بهجت است ، همین جا نعمت می بارد وتو به جای دیگری نظر داری. -عشق ترس را دور می سازد، همچنان که نور ظلمت را. اگر حتا برای لحظه ای عاشق شده باشی. ترس از بین رفته وفکر کردن متوقف شده است . در ترس، فکر کردن ادامه می یابد. با ترس بیشتر، ناگزیر از فکر کردن بیشتری . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 15:9 توسط حمید |
|
|
ما اينجاييم وخدا آنجا و بين ما آتش . آتش نميگذارددستمان به خدا برسد ما اينجاييم و خدا آنجا و بين ما دريا . دريا نميگذارددستمان به خدا برسد. گاهي اما براي رسيدن به او نه اطاعت به كار مي آيد،نه عبادت ، نه ذكر و نه دعا،نه التماس و نه استغفار تنها بيباكي استكه بكار ميآيد. بيباكي عبور از آب و بيباكي گذشتن از آتش گذشتن از آتش، اما نه به اميد آن كه آتش گلستان شود وتو ابراهيم گذشتن از دريا، اما نه به اميد آنكه دريا شكافته شود وتو موسي آتش را به اميد سوختن گذشتن و دريا را به اميد غرق شدن جاده ايمان خطرناك است پر آب و پر آتش. مسافراني بي پروا ميخواهد. آنقدر بيپروا كه پا بر سر همه چيز بگذارند و از سر همه چيز بگذرند. از سر دنيا و آخرت،از سر بهشت و جهنم. آنان كه ميترسند از لغزيدن و مي ترسند از افتادن به راه ايمان نميمانند. ايمان را به جسارت بايد پيمود نه به ترس.زيرا خداوند آن سوي جسارت است نه اين سوي ترديد و ترس گفتاري از عارف رباني شيخ خرقاني |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 15:8 توسط حمید |
|
|
لحظه ی دیدار نزدیک ست . باز من دیوانه ام ، مستم. باز می لرزد ، دلم ، دستم. باز گویی در جهان دیگری هستم. های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ،تیغ های ! نپریشی صفای زلفکم را، دست و آبرویم را نریزی ، دل ! _ای نخورده مست _ لحظه ی دیدار نزدیک ست. تهران آبان 1334 از مجموعه ی "زمستان"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:19 توسط حمید |
|
|
پشت سرم قدم بر ندار من شاید نتونم برای تو راهنما باشم ..جلوتر از من هم قدم بر ندار ..
شاید توانایی به دنبالت اومدن رو نداشته باشم.. کنارم قدم بردار و همراه و دوستم باش ..
وقتی که پرنده کوچک از کنار گل زیبا رفت و برنگشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:27 توسط حمید |
|
|
مویینه به بر کردی وبی ذوق تپیدی
آنگونه تپیدی که به جایی نرسیدی در انجمن شوق تپیدن دگر آموز دم چیست ؟پیام است ،شنیدی ؟نشنیدی در خاک تویک جلوه عام است ندیدی دیدن دگر آموز وشنیدن دگر آموز ما چشم عقاب دل شهباز نداریم چون مرغ سرا لذت پرواز نداریم ای مرغ سرا خیز و پریدن دگر آموز تخت جم و دارا سر راهی نفروشند این کوه گران است به کاهی نفروشند با خون دل خویش خریدن دگر آموز نالیدی وتقدیر همان است که بودست آن حلقه زنجیر همان است که بودست نومید مشو ناله کشیدن دگر آموز شاعر : اقبال لاهوری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:23 توسط حمید |
|
|
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم. همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین زمین و آسمانرا واژگون ، مستانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحۀ، صد دانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و ، دیوانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ، تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ، گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم. که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ، بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ، در این دنیای پر افسانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم . همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،! و گر نه من بجای او چو بودم ، یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:46 توسط حمید |
|
|
منم که اکنون به عالم غم ندارم
وگر دارم ، غم عالم ندارم غم از شادی بزاید ،شادی از غم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:21 توسط حمید |
|
|
كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده برگ درخت باغمون زباله سپور شده مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن آخر خط كه میرسیم خطو درازش می كنن آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟
عمران صلاحی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:43 توسط حمید |
|
|
تقدیم به کسی که نجابت را بهانه کرد و حتی اسمش را به من نگفت...
غافل بمن رسيد و وفا را بهانه ساخت آمد به بزم و ديد من ِ تيره روز را رفتم به مسجد از پي ِ نظاره ي رخش آلوده بود پنجه اش از خون ِ عاشقان زاهد نداشت تاب نگاه ِ پري رخان مستانه مي گذشت نظيري بکوي ِ دوست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:58 توسط حمید |
|
|
وَ اِذ قالَ رَبُکَ الملایکةِ انی جاعلُ فی الارض خلیفة قالو أتجعلُ فیها من یُفسِدُ فیها و یَسفکُ الدماءَ م نحنُ نُسبحُ بحمدکَ و نُقدِسُ لَکَ. روزی چیگیزخان مغول یاران خود را جمع کرد و از آنها یک سؤال پرسید :آیا تا بحال برایتان پیش آمده که دلتان برای کسی بسوزد.تنها یک نفر پاسخ داد که آری&هنگامی که به خانهً یکی از ایرانیان وارد شدیم و همهً اهل خانه را قتل عام کردیم نیزهً خود را در دهان یک کودک شیرخوار گذاشتم تا او را بکشم ،کودک که فکر می کند سر نیزه خوردنی است شروع به مکیدن آن کرد.یک لحظه دلم برای کودک سوخت اما بر احساس خود غلبه کردم و او را کشتم.چنگیز دستور داد تا آن سرباز مغولی را کشتند و گفت:سربازی که دلش بسوزد و به رحم آید به درد ما نمی خورد. نرون دستور آتش زدن شهر رم را به تمام سکنه اش داد و خود با خوشحالی ویلن می نواخت و شهر و مردمش در حال سوختن تماشا می کرد و لذّت می برد.
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟ دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!! دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟ مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟ دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد. آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:20 توسط حمید |
|
|
این شعر رو حتمآ اکثر افرد حداقل چند بیت اولشو شنیدن.شعر مالِ بهمن رافعیِ که داریوش اقبالی اونو اول یکی از ترانه هاش به زیبایی هر چه تمام تر دکلمه کرده(هم دکلمه قشنگه و هم ترانه"من برای تو چی هستم").چند وقت پیش تو انجمن ادبی نیما دیدمش .بیش از ۷۰ سالشه ولی دلش هنوز جوونه.جوونتر از دله من و شما.فوق العاده فهمیدس و بیت به بیت که نه،کلمه به کلمه شعرشو فهمیده.بی ادعا و شوخ طبع و مثل اندک کسانی که بیش از آنکه حرف برای گفتن داشته باشن،حرف برای نگفتن دارن ایشونم پُرند از حرفای نگفته اما افسوس که بازم مثل بقیه گوهر های این مرز وبوم غریب و گوشه نشینند.شاید این شعرشون بهتر از هر جمله ای بیانگر احساس ایشون و تمام بهمن های ایران باشه.به امید روزی که بازم هنر جایگاه خودشو پیدا کنه و از دست غولهای بی هنر هزار سر خشک مغز نجات پیدا کنه قبل از اینکه خیلی دیر بشه.و به ناگاه چه زود دیر می شود .آّه و صد درد از دست جهل و ...
ازدست عزيزان چه بگويم ؟ گله اي نيست گرهم گله اي هست،دگرحوصله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هرلحظه جزاين دست مرا مشغله اي نيست
ديري است كه از خانه خـــرابان جهانم بر سقـف فروريختـــــه ام چلچله اي نيست
درحســـــرت ديـدار تو آواره ترينــــم هرچند كـه تــا خانه ي تو فاصله اي نيست
بگذشته ام از خويش ولي از تو گذشتن مرزي است كه مشكلتراز آن مرحله اي نيست
سرگشته ترين كشتـي درياي زمانم ميكوچم و در رهگذرم اسكله اي نيست
من سلسله جنبان دل عاشق خويشم بر زندگيم سايه اي از سلسله اي نيست
يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن رفتند عزيزان و مرا قافلـــه اي نيست . بهمن رافعی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:16 توسط حمید |
|
|
این شعر از دکتر مصدق.اولین بار توی انجمن ادبی نیما (دانشگاه پیام نور نجف آباد )شنیدم.یکی از دخترای انجمن اونو خوند.تا حالا کمتر کسی رو دیدم که به خوبی اون شعر بخونه مثل اینه که شعر توی رگ وخونش جریان داره و تمام احساس شعرو از طریق صداش به بقیه منتقل می کنه.خیلی دوست دارم دوباره این شعرو از زبون اون بشنوم.امیدوارم همیشه همین جور بانشاط باشه.
خبر مرگ ...گاه می اندیشم،
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:11 توسط حمید |
|
|
اینم یه شعر دیگه از نغمه رضایی که واقعآ بااین شعرش حال کردم و تا حالا بیش از بیست بار خوندمش اما هنوز برام قشنگه .به نظر من فوق العادس.
ظُهر است، کوچه ها دور از صدای پا انگار خفته اند همسایه های ما در خانه های خویش خاموش گشته اند در این سکوت سرد یک مرد دوره گرد آهنگ می زند آوای ساز او شاد است و آشنا،امّا پر از غم است همسایه های ما از خواب می پرند،با سینه های سرد دیوانه ای مگر؟ظهر است،خسته ایم ،از کوچه مان برو سلطان قلبها » آن نغمه ی قشنگ با او گُسست،مُرد باور نمی کنید؟هر گاه ماه تیر از راه می رسد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط حمید |
|
|
با تشکر از شاعر با ذوق و اهل درد آقای خلیل جوادی که گفتند اسم شاعر این شعر فوق العاده چه کسی هستند.این شعر زیبا از آقای فاضل نظری ست .
از باغ می برند چراغانیت کنند پوشیده اند صبح تورا ابر های تار یوسف به این رها شدن از چاه.دل مبند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط حمید |
|
|
من عاشق فصل پاییزم ولی هیچگاه توصیفی به این زیبایی از این فصل نشنیده بودم.این شعر یکی از شاهکارهای اخوان ثالث است که آنچنان توصیف زیبایی ست که گویا پاییز را همچون پادشاهی سوار بر اسبش در حال گشت و گذار در جنگل می بینید. من که از خوندن این شعر خسته نمی شم امیدوارم خوشتون بیاد.
ساز او باران ،سرودش باد. گو بروید یا نروید ،هر چه در هر جا که خواهد،یا نمی خواهد. گر ز چشمش پرتوِگرمی نمی تابد، باغ بی برگی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:2 توسط حمید |
|
|
این بار می خواهم از شاعری که به تازگی کار خود را شروع کرده و انصافاَ هم خوب شروع کرده شعری برایتان بگویم.یقین دارم که اگر بجا تحسین و نقد شود خالی از افاده های تو خالی ،می تواند رشد کرده،یک پدیده باشد و شاعری ماندگار شود . نامش نغمه رضایی ست ،متولد چهاردهم خرداد شصت و سه واین شعر را از کتاب شعر دوم او با نام " فریاد"انتخاب کرده ام . نام دو کتاب دیگر او" رد درد" و" رهایی"ست. به امید موفقیت او. برده فروش باز هم برده فروش،باز تکرار زمان باز تاریخ کثیف ، باز حرّاج زنان _:"آی ، ای مردم شهر کودکم را بخرید این حراجی ست بزرگ ،زیر قیمت ببرید همگان جمع شوید دور نادانی من مبلغی ثبت کنید روی زندانی من دخترم خوشحال است،اشکهایش بازی ست نگرانش نشوید ، او به کارم راضیست ناله هایش پوچ است،نغمه اش بی معناست یک زمان می فهمد ، پول آزادی ماست کودکم ارزان شد ، آی مردم بخرید گرگ ها جمع شوید ، برّه ام را بدرید" باز هم برده فروش ،باز تکرار زمان باز تاریخ کثیف ، باز حرّاج زنان .
تردید زیر این رنگ سپید، روسیاهند همه بین این قوم نمان ، که تباهند همه دل دیوانه برو ، سر به بیراهه بزن که در این وادیِ تنگ،سربه راهند همه خویش را وسوسه کن،گندمی را برُبا تا نگویند هنوز ، بی گناهند همه پاک و آزاد بخند، بین این مردم تلخ که به دیوانگی ات، صد گواهند همه باید آغاز شوی ، بال پرواز شوی صبح در طالع تست،شامگاهند همه روی این مشق سکوت،خطّ فریاد بکش تا بدانند که باز ، اشتباهند همه بخت این مردم شوم ،رخت فردای تو نیست چونکه در شهر شکست ، پادشاهند همه ... *** نغمه ام را نپذیر ، دلِ دیوانه نرو بین این قوم بمان، بی پناهند همه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:33 توسط حمید |
|
|
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:19 توسط حمید |
|
|
چه دردیست در میان جمع بودن برای دیگران چون کوه بودن برای هر لبی شعری سرودن به رسم دوستی دستی فشردن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش به غربت دوستان بر خاک سپردن به من هر دم نوای دل زند بانگ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:19 توسط حمید |
|
|
زماني که مرا ندانسته به دنيا آوردند، پيوسته مي گفتند دوست بدار و حالا که دوست دارم مي گويند فراموش کن
غم اگر ترکم کند تنهاي تنها ميشوم
ديروز بايک دسته گل اومده بود به ديدنم با يک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها آرزو شو داشتم و از من دريغ مي کرد گريه کرد.ولي ديگه دير شده بود.. گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم .. وقتي رفت سنگ قبرم از اشکاش خيس شده بود
اون موقعی که داد زدی،گفتی:دوستت دارم گفتم :نمی شنوم بلندتر، حالا که به آرومی میگی دوست ندارم ، میگم چرا داد می زنی ،یواش.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:33 توسط حمید |
|
|
نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش
به پسرم درس بدهید او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:44 توسط حمید |
|
|
داستانی را که می خواهم برایت نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به
خانه خود بازگردد.سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت :پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:39 توسط حمید |
|
|
سخاوت حضرت علی در جنگ دوزی در میدان جنگ ،حریف نبرد به امیرالمومنین گفت:ای علی شمشیر خوبی داری .کاش آن را به من می بخشیدی . حضرت شمشیر را به سوی او انداخت وفرمود :مال تو باشد.دشمن کافر تعجب کرد و گفت :آیا در چنین وقتی شمشیر را به دشمن می دهی ؟ امام فرمود :تو از من در خواست کردی ومحروم کردن سائل از جوانمردی دور است. پس دشمن خود را به پای علی انداخت عرض کرد :آنچه تو را چنین بزرگوار ساخته دین وآئین توست .دین تو را می پذیرم و پای تو را می بوسم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:32 توسط حمید |
|
|
موهبت من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم. من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل کنم. من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش کنم. من از خدا خواستم به من شهامت دهد و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم. من از خدا خواستم به من عشق دهد و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم. من از خدا خواستم به من برکت دهد و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم. من هيچ کدام از چيزهايي را که از خدا خواستم، دريافت نکردم ولي به همه چيزهايي که نياز داشتم، رسيدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:18 توسط حمید |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:10 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
انجمن ادبی ققنوس |
|
RSS
|